تقی رفعت و «قیود یک ماضی هفتصد ساله»

این یادداشت را دو سال پیش نوشتم ولی حال برای اولین بار آن را چاپ می‌کنم.

بر آن شدم تا از آنها که «نامشان از یادها، تصویرشان از قابها‌» رفته است یادی کنم. بی درنگ به یاد تقی رفعت افتادم. رفعت نود و اندی سال پیش ازین، هنگامی که سی و یک سال بیشتر نداشت، خود را کشت. ازو نه جُنگ آثاری بجاست و نه نشان آرامگهش پیداست. سرمایهً زندگی بر سر کارزار در دو جبهه ی ادبی و سیاست گذاشت و در هر دو شکست خورد و چون چه بسیار شکست خوردگان دیگر، کسی نیز برایش مجلس بزرگداشتی نگذاشت.

او که هم مرام با شیخ محمد خیابانی سروده بود:

«بر یاُس تن مده، مکْن از زندگی امید
باید برای جنگ بقا نقشه ای کشید»

همرزم خود را که در خون خفته دید، خانه عمر از امید بپرداخت و در «جنگ بقا» نام و نشان درباخت. تقی رفعت (۱۲۶۸-۱۲۹۹) نیز مانند ابولقاسم لاهوتی، عارف قزوینی، فرخّی یزدی و میرزاده عشقی فن و هنر ادبی را با سیاست ورزی در می آمیخت. یکجا آنچه را که فرهنگ و ادب سنّت پیشه می شمرد می نکوهید و با سیاست پیشگی محافظه کارانه و سنتی به ستیزه بر می خاست.

مرامنامه ی روزنامه ی «آزادیستان» که به سرپرستی او انتشار می یافت چنین بود: «مجله ای است هواخواه تجّدد در ادبیات.» تقی رفعت پیش ازین نیز که سردبیر روزنامه ی «تجدد»، ارگان حزب دموکرات آذربایجان، بود، پروای وزنهای عروضی نداشت و بر آن بود تا در برگهای روزنامه اش به شعر نو پر و بال پرواز دهد.

نوپردازیهای ادیب جوان اماّ به کام دیگر شاعران و نویسندگان ایرانی شیرین نمی افتاد و حتی دست اندرکاران روزنامه «کاوه» در برلن را بر می آشفت. از یک سو رفعت چنین می نوشت: «جوانان به قلعه ی استبداد و ارتجاع ادبی کنونی می توانند تاخت برد. و باید ببرند. زیرا که باید فرزندان زمان خود بشویم. صدای توپ و تفنگ محاربات عمومی، در اعصاب ما هیجانی را بیدار می کند که زبان موزون و معتدل و جامد و قدیمی سعدی و همعصران تقریبی او نمی توانند با سرودهای خودشان آنها را تسکین و ترجمه کنند. ما احتیاجاتی داشتیم که سعدی نداشت. ما گرفتار لطمات جریانهای مخالف ملّی و سیاسی هستیم که سعدی از تصوّر آنها عاجز بود. فقر روحی ما سائق این عصیان (عصیان ادبی) است.» و از دیگر سو، ملک الشعرا بهار در سر مقاله شماره مجله «دانشکده» از «تجدد آرام آرام و نرم نرم» سخن می گفت و هشدار می داد که این تجدد نباید تیشه عمارات تاریخی پدران شاعر و نیاکان ادیب» شود. در سر پر شور رفعت جوان امّا، مفهوم تجدد از عمل انقلابی جدا نمی توانست شد: « تجدد به مثابه انقلاب است و انقلاب را نمی شود با قطره شمار مانند دارو به چشم جماعت ریخت.» ازینرو، رو به ادیبان «دانشکده» چنین می نگاشت:

«امروز می بینید که شخصاً سعدی مانع از موجودیت شماست …هر که آمد عمارت نو ساخت و شما در خیال حراست کردن عمارت دیگران هستید، در صورتیکه اگر در واقع هر که می آمد عمارت نو می ساخت، سعدی منزل به دیگری نمی توانست پرداخت… در زمان خودتان اقلاً آنقدر استقلال و تجدد به خرج دهید که سعدی ها در زمان خودشان بخرج دادند. در زیر قیود یک ماضی هفتصد ساله پخش نشوید. اثبات موجودیت نمایید.»

رفعت، بر خلاف آقاخان کرمانی، ادبیات گذشته ایران را کم ارزش نمی دانست. اماّ بر آن بود که سدّ پرستش سنّت را بشکند و راهی نو بگشاید. شاید او که چندی در استانبول درس خوانده بود، همانند شاعر ترک توفیق فکرت (۱۸۶۸-۱۹۱۵) که به شعر ترکی صورتی تازه داده بود، در پی نوسازی شیوه های سرایش در ایران بود. امّا بسا که سرمایه ی فکری و ذوقی رفعت توان چنین کار سترگی را ازو دریغ می کرد. تنها دو سال پس از مرگ او «افسانه» نیمای نام آور نوید زایش شعر نو می داد اما افسوس که تقی رفعت که بسا بتوان چاووشی خوان قافله ی شعر نواش دانست، در میان نبود. شاگرد رفعت، یحیی آرین پور، در باره او چنین می نگارد: او «قربانی پیوند بد عاقبت سیاست و روزنامه نگاری یا سیاست و ادبیات شد.»
از خُنکی های تاریخ، مهدیقلی خان هدایت که جنبش سیاسی دلخواه رفعت را فرو نشاند و مایه ی خودکشی ادیب جوان شد، خود سخنرانی چیره دست و ادیبی دلبسته به سنت بود.

نظر بدهید