عشق

به آن هنگام که گفت هشومنه عشق
از آن راز دل و پندار شایا
به گفتم با خودم ای مرد تنها
همین است آن یاور آشنای رویا
بگفتا باز هم پرواز در کهکشانها
دگر سان پی دویدن از بهار و هم فردا؟
نبود کافی تو را قلب شکسته٬ چشم گریان
نشد ژولیده ات خاطر زیاران؟
بخندیدم٬ بگفتم ای دلم٬ ای نارفقیم
چه سان بگذشتن از این طبع ساویز٬ عزم پویا
نکوهش بهر دیروز است و پویش بهر فردا
همین است رسم و آیین عاشقان را
سیاحت کن تو آن رخسار گیوا
نیوشا باش تو آن نغمه خنیا
نظر کرد درمن آن عقل خسته
اجابت کرد دگر بار امر دل را
شنیدم عقل من با دل همی گفت
چه مستانه است چکامه های ...
 
سروده شده درسال ۱۳۶۷
واشنگتن دی سی، آمریکا

نظر بدهید